خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

112

أخلاق الأشراف ( فارسى )

دولتيار « 1 » و شيخ و واعظ و معرّف « 2 » نشد . دليل بر صحّت

--> ( 1 ) . دولتيار ، بختيار ، سعادتمند ؛ توانگر و مالدار ( غياث ) ، و مصدر يايى از آن دولتيارى است . سنائى گويد ( ديوان ، 48 ، قزوينى ) : تا تُرا يارْ دولت است نه اى * در جهانِ خداىْ دولتيار . و در دولتيارى همو گويد ( ديوان ، 704 - 705 ، مدرّس ) : دلا تا كى در اين زندان فريبِ اين و آن بينى * يكى زين چاهِ ظلمانى برون شو تا جهان بينى كه دولتيارى آن نبود كه بر گِل بوستان سازى * كه دولتيارى آن باشد كه در دل بوستان بينى و عبيد خود در رسالهء تعريفات ( تعريف 9 ) « جاهل » را به « دولتيار » تعريف كرده است . در كليله ( 41 ، مينوى ) آرد « چه نيك بخت و دولت‌يار او تواند بود كه تقيّل به مقبلان و خردمندان واجب بيند » . ( 2 ) . معرّف ، اسم فاعل از تعريف ، يعنى شناساننده . و در اصطلاح ديوانى ، كسى را مىگفته‌اند كه در مجلس شاهان و اميران ، واردان را به جاى خود راهنمايى كرده در آنجا مىنشانده است ؛ و نيز همو حسب و نسب اشخاص ناشناس را - كه بر شاه يا اميرى وارد مىشده - بيان مىكرده تا درخور آن مورد عنايت قرار گيرند ( غياث ) . سعدى گويد ( بوستان ، 301 - 302 ، فروغى ) : فقيهى كُهَن جامهء تنگدست * در ايوانِ قاضى به صف برنشست نگه كرد قاضى در او تيز تيز * مُعرّف گرفت آستينش كه خيز . . . ، و : مُعرّف به دلدارى آمد بَرَش * كه دستارِ قاضى نَهَد بر سرش